تبليغاتX
<-به وبلاگ اقیانوس عشق و رحمت خوش آمديد->

منوي وبلاگ
وضعيت در ياهو
آرشيو نوشته ها
نوشته هاي پيشين
آمار وب
سرگرمي:
نيايش
ويرايش قالب

آفتاب در حال غروب

در سکوت نشسته ، از پنجره به بیرون خیره شده بودم که وازی « نام معنوی سری هارولد کلمپ » پرسید : « سلام حالت خوب نیست ؟ »  در بیرون می توانستم منظره صورتی رنگ غروب را از پشت ساختمان های بلندی که در همسایگی ام سر به آسمان برافراشته بودند نظاره کنم . تماشای محو شدن تدریجی رنگهای زیبای غروب در آبی عمیقی که در انتظار بود تا سفره بر آسمان گسترد به احساس عواطف برانگیخته ای که داشتم می افزود .

پاسخ دادم ، « آری ، هیچ وقت احساس تنهائی می کنی ؟ »

اوگفت « چندین سال پیش این احساس به من دست می داد ؛ تا اینکه چیزی درباره تنهائی آموختم ».

از اظهارات او کنجکاوی ام بشدت تحریک شده بود. پرسیدم : اوه ... واقعا ؟

او گفت : اجازه بده یکی از دوستان خوبم را به تو معرفی کنم .

صندلی ام را از پنجره به سوی وازی که روی کاناپه نشسته بود چرخانیدم. در سایه های تیره اطاقم متوانستم شبح مردی کوچک اندام  را تشخیص دهم که به شکلی مبهم ظاهر میشد . ابتدا متوجه موهای او شدم ، سفید یکدست و مجعد . حتی پیش از اینکه کاملا قادر به تشخیص شکل او باشم ، احساس میکردم جوی از سکون مطلق از این وجود منتشر میشود . بالاخره توانستم اندام او را ببینم . قامتی کوتاه ، حدود165 سانتیمتر و جثه ای شکننده داشت . بین شصت تا هفتاد ساله بنظر میرسید .صورتی باریک و ریشی کوتاه داشت که روی پوست قهوه ای اش به سفیدی می درخشید . جامه اش بیش از یک لنگ سفیدی نبود و عصای کوچکی در دست داشت .

وازی گفت مایلم با سری توآرت ماناگی ( sri Twart Managi  ) آشنا شوی . در قدیم از اهالی حبشه باستان بود سرزمینی که امروزه به اتیوپی معروف می باشد . در حال حاضر ، در معبد حکمت زرین در طبقه ذهنی به تدریس مشغول است .

 

 

از جایم بلند شدم تا به او خوش آمد گفته و دستش را بفشارم ، اما او خنده ای کرد و برایم دست تکان داد .

به آرامی گفت : خود را زحمت نده ، بنشین ، بنشین  .

من امر وی را اطاعت نموده و به تماشای او پرداختم که در حال نشستن کنار وازی بود. بمحض نشستن وازی را عاشقانه در آغوش کشید .

وازی در پاسخ به گرمی لبخندی زد و برای سری توآرت ماناگی در کنار خود روی کاناپه جا باز کرد بعد از جای گرفتن عصای خود را به کناری نهاد و سخن آغاز نمود .

با لحن محکمی گفت پس موضوع بحث امشب ما تنهائی است . وازی ! چرا خودت برای این جوان توضیح نمی دهی ؟ وازی فقط  لبخندی زد ولی چیزی نگفت . سری توآرت ماناگی به من نگریست و گفت :

« درک معنای حقیقی تنهائی  گشودن یکی از بزرگترین اسرار و رمز ورود به جهانهای بهشتی است .» صدایش آنچنان آرام بود گوئی میخواهد رازی را فاش کند ( که در واقع چنین هم بود . )

 

*« آنگاه که تنهائی به قلب هجوم میآورد نشانه این است که روح در معرض آزمون و بر سر دو راهی زندگی واقع شده . اکنون این سوال پیش میآید : آیا حاضر است از غصه خوردن بخاطر تنهائی اش دست بردارد و از فرصتی که روح الهی در این خلوت برایش میسر کرده سود جوید ، تا دلش را به نوازش دست عاشق آن بسپارد ، یا هنوز هم میخواهد در امنیت و آسایش جهان مادیات در جستجوی پناهی برای زخم تنهائی اش باشد ؟ »*

به زمین خیره شد و لبخندی زد . گوئی در شعف خاطرات گذشته به سر میبرد . آنگاه دوباره آغاز کرد .

« آری ، زمانی را به خاطر میآورم که در تلاش دستیابی به مقام استادی بودم هر آنچیزی را که برایم عزیز بود در کنارم نهادند ، آنگاه به من فرصت دادند تا میان هدایای این جهان و پیش رفتن به همراه جریان روح الهی که همواره در حال گسترش بود یکی را برگزینم . » لحظه ای به بالا نگاه کرد ، و لبخندش خشک شد . وقتی دوباره آغاز کرد ، چهره اش حالتی  جدی به خود گرفته بود .

« در حبشه باستان ، در شهر آکسوم ، ادیبی در دبار شاه بودم – تاریخ نویسی که وقایع می نگاشت . در این سمت ، صاحب قدرت و نفوذ بودم . زندگی مادی من مایه رشک بود – ثروت ، همسری زیبا و سه پسر جوان . تمام انچه را که آدمی می توانست آرزو کند ، داشتم . انگاه جنگ شد . کشورم تحت استیلای شورشیان آگائو در آمد . یک سرباز یاغی همسرم را ربوده به کنیزی خود گرفت . سه فرزندم به قتل رسیدند . جان مرا فقط به این خاطر که در خدمت حکمران تازه در آیم  بخشیدند . اگر کوچکترین مقاومتی میکردم همسرم کشته میشد . دیگر نه هرگز او را دیدم نه خبری از وی یافتم .آن زندگی را در اسارت طی کردم  و در حقیقت طی همین اسارت بود که به نظام وایراگی پذیرش حاصل کردم . اما پیش از اینکه بتوانم به جایگاه استادی برسم ، اندوه به سراغم آمد . فقدان پسرانم و شکنجه دوری همسرم چون تیغ کندی گلویم را می برید گاهی تحمل تنهائی از حد توانم خارج میشد»

برای نخستین بار چشمانش به چشمان من افتاد . چهره شکننده و تکیده اش جای خود را به نیروی

بی پایان اک داد که از این وجود جاری میشد . عشــــــــــــــق به چشمانش عمق میداد ، اما ژرفائی که با تجربه درد و رنج بشری حک شده بود .

ادامه داد : « هر بار که نومیدی به سراغم میآمد ، روح الهی انتخابی را در مقابلم میگذاشت . میتوانستم تسلیم نفس شده در اندوه تنهائی غوطه ور گردم ، که البته کمکی به بهبودی اوضاع نمیکرد یا دردم راکناری نهاده و ببینم روح الهی اک قصد دارد با من چه بگوید . »

 

به پنجره ای که پشت سرم بود اشاره کرد و گفت : ببین ! این همان آسمانی است که قرن ها پیش هم وجود داشت . آفتاب در حال غروب بود، و افق را به رنگ گل ها می آراست . اربابانم پیغام دادند که قرار است به شهری فرسنگــــــــــها دور از آکسوم عزیمت کنم ، که هر چند تحت استیلای یاغیان در آمده بود ، اما هنوز زادگاه من بود . میدانستم که دیگر هرگز باز نخواهم گشت . این آخرین پیوند من با گذشته بود ، با روزهایی مملو از شادمانی و رضایت . به خاطر میآورم لحظه ای که این خبر را دریافت کردم ، درحال تماشای غروب آفتاب بودم احساس میکردم زندگی ام هم در حال غروب با آفتاب بود و دیگر طلوع نمیکرد تا روزی دیگر را ببیند .

« آن شب بر کف اتاقم افتادم و دیگر قادر نبودم از جاری شدن اشــــــــــــــک های اندوهـم جلوگیری  کنم . با التمــــــــــــــــــــــــــاس از اک پرسیدم چرا اینگونـه دلم را پــــــــــاره پـــــــــاره  میکرد . امید شادی برای همیشه رخت بر بسته بود . سپس آوای شیرینش را شنیدم ، صدای نئی بود که به تیزی در سرم می سرود .در جستجوی منشا این موسیقی به بالا نگریستم . به اطراف اتاق نظر انداختم ، اما هیچ نیافتم . بسوی پنجره رفتم ، به آســــمان شــــب نگریستم ؛ آسمانی به رنگ آبی تیره و بی هیچ نشانی از ابـر . برای نخستین بار دریافتم که به علت تاریکی میتوانستم میلیون ها ستاره درخشان را در آسمان سیاه شب ببینم . بالاتر نگریستم و درخشش مهـتاب را دیدم ، که بر بستر

 چشم انداز شب نور می بارید در این لحظه بود که معنای تنهائی را دریافتم . درد سنگین تنهائی من معلول پیوند محکم من به زندگی گذشته و چیزهائی بود که پیش از آن به من شادمانی بخشیده بود . از آنجا که تمامی پدیدهای جهان فانی محکوم به تغییرند ، روح الهی اک قصد داشت فرصتی به من میداد تا شادمانی و شعف برتری را شناسائی کنم ، لکن ، وابستگس من به گذشته از حصول آن جلوگیری میکرد ــ و باین ترتیب ، تنهائی ام را آنچنان دردناک می نمود .

« می بینی ؟ تنها مقصود اک این است که فرد را به منزلگاهش نزد خدا بازگرداند ، نزد ســـــوگـــماد

مقام متعال ، یا باریتعالی ، تفاوتی نمی کند چه بنامی اش . راه *اک*  طریق عشق خالص است . آدمی آنقدر از نشانه های او بر خود می پذیرد که به عشق مقدس ، به خود* اک* بدل میگردد . اما ، از آنجا که ماهیت  اک  همچون آب سیال است ، نمیتوانی مانند سایر اشیا دنیوی آن را در مشت

 بسته ات نگاهداری . دستانت را پیاله کن تا آن جریان را برگیری .

« درست است ، من تمامی شوق دنیوی آن زندگی را از دست دادم ، اما با پذیرفتن شعفی بزرگتر در مشیت روح الهی ، توانستم عشق کیهانی از برای تمام حیات پذیرا گردم ـ حتی نسبت به کسانی که مرا به اسارت گرفته بودند . با این کار ، مشتی که قلبم را می فشرد شکفت و توانستم با  اک  وحدت حاصل کنم .

« مآلا ، ما به تنهائی در مقابل  ســـــــــوگـــــــماد می ایستیم ، زیرا فقط در هنگام تنهائی است که ما خود را از آنچه به منظور حصول شادمانی بدان چنگ می اندازیم ، تهی می کنیم . وفقط در زمان تنهائی و تهی بودن است که قادریم خود را تماما به روی فوران روح الهی بگشائیم . هرگاه تنهائی در چهره ای شوم و مرموز آمد ، بدان که به همراه آن تمتعی تازه از عشق و نور به سویت میآید ــ درست همانگونه که در ژرفای تاریکی آسمان شب است که شادی درخشش نور ماه و ستارگان راه را بر تو می نمایاند . »

با این سخنان ، نظر از پنجره ای بیرون انداخت که پیش تر غروب آفتاب را در آن نشان داده بود . باز هم برگشتم تا آسمان را بنگرم . این بار تاریک بود ، آسمانی به رنگ آبی تیره و به عمق شب . میتوانستم ستارگان را ببینم که چون جواهرات به شادمانی چشمک میزدند . اندکی به طرف شمال ، میتوانستم مهـــــتاب بدر را ببینم که با نوری سفید میدرخشید . این منظره ماهانتای درون را به خاطرم آورد .

برای مدتی که نمیدانم چقدر طول کشید ، روی به اتاقی که پشت سرم بود برنگرداندم . میدانستم که دو استاد اتاقم را ترک گفته اند ، اما اشکالی نداشت . کماکان به ماه خیره شدم . اثری آرام بخش در من به جای میگذاشت . شاید به این دلیل که میدانستم ماه همیشه در آسمان خواهد بود ؛ درست بهامنگونه که در آن سالیان دور دوران باستان ، در همان آسمان بود ؛ آنگاه که سری توآرت ماناگی  در حال گذراندن آزمون ها و درگیر موانعی بود  که در طریق پذیرفتن مقام استادی وجود دارند . دیگر تنهائی برایم مهم نبود . به ماه اندیشیدم ، و اگر چه روزی میرسید که ماه دیگر در آسمان نمی درخشید اما این دیگر مرا نمی آزرد .  اک   همیشه حضور داشت، و من خوشحال بودم که دیگر تفاوتی

نمی کند زندگی من تا چه اندازه در عمق تیرگی فرو رود ، چرا که نور و عـــــــــــــشــــــــــــــق ماهانتا  همواره در قلب من خواهد درخشید و راه را نشانم خواهد داد .

 

* در پیشگاه استادان اک– فیل موریمیتسو *

 

 

 

 


تقدیم با عشق عسل بانو در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387


New Page 3