|
| |||||||
| نيايش |
| ويرايش قالب |
|
|
|
آفتاب در حال غروب |
||
|
در سکوت نشسته ، از پنجره به بیرون خیره شده بودم که وازی « نام معنوی سری هارولد کلمپ » پرسید : « سلام حالت خوب نیست ؟ » در بیرون می توانستم منظره صورتی رنگ غروب را از پشت ساختمان های بلندی که در همسایگی ام سر به آسمان برافراشته بودند نظاره کنم . تماشای محو شدن تدریجی رنگهای زیبای غروب در آبی عمیقی که در انتظار بود تا سفره بر آسمان گسترد به احساس عواطف برانگیخته ای که داشتم می افزود . پاسخ دادم ، « آری ، هیچ وقت احساس تنهائی می کنی ؟ » اوگفت « چندین سال پیش این احساس به من دست می داد ؛ تا اینکه چیزی درباره تنهائی آموختم ». از اظهارات او کنجکاوی ام بشدت تحریک شده بود. پرسیدم : اوه ... واقعا ؟ او گفت : اجازه بده یکی از دوستان خوبم را به تو معرفی کنم . صندلی ام را از پنجره به سوی وازی که روی کاناپه نشسته بود چرخانیدم. در سایه های تیره اطاقم متوانستم شبح مردی کوچک اندام را تشخیص دهم که به شکلی مبهم ظاهر میشد . ابتدا متوجه موهای او شدم ، سفید یکدست و مجعد . حتی پیش از اینکه کاملا قادر به تشخیص شکل او باشم ، احساس میکردم جوی از سکون مطلق از این وجود منتشر میشود . بالاخره توانستم اندام او را ببینم . قامتی کوتاه ، حدود165 سانتیمتر و جثه ای شکننده داشت . بین شصت تا هفتاد ساله بنظر میرسید .صورتی باریک و ریشی کوتاه داشت که روی پوست قهوه ای اش به سفیدی می درخشید . جامه اش بیش از یک لنگ سفیدی نبود و عصای کوچکی در دست داشت . وازی گفت مایلم با سری توآرت ماناگی ( sri Twart Managi ) آشنا شوی . در قدیم از اهالی حبشه باستان بود سرزمینی که امروزه به اتیوپی معروف می باشد . در حال حاضر ، در معبد حکمت زرین در طبقه ذهنی به تدریس مشغول است . از جایم بلند شدم تا به او خوش آمد گفته و دستش را بفشارم ، اما او خنده ای کرد و برایم دست تکان داد . به آرامی گفت : خود را زحمت نده ، بنشین ، بنشین . من امر وی را اطاعت نموده و به تماشای او پرداختم که در حال نشستن کنار وازی بود. بمحض نشستن وازی را عاشقانه در آغوش کشید . وازی در پاسخ به گرمی لبخندی زد و برای سری توآرت ماناگی در کنار خود روی کاناپه جا باز کرد بعد از جای گرفتن عصای خود را به کناری نهاد و سخن آغاز نمود . با لحن محکمی گفت پس موضوع بحث امشب ما تنهائی است . وازی ! چرا خودت برای این جوان توضیح نمی دهی ؟ وازی فقط لبخندی زد ولی چیزی نگفت . سری توآرت ماناگی به من نگریست و گفت : « درک معنای حقیقی تنهائی گشودن یکی از بزرگترین اسرار و رمز ورود به جهانهای بهشتی است .» صدایش آنچنان آرام بود گوئی میخواهد رازی را فاش کند ( که در واقع چنین هم بود . ) *« آنگاه که تنهائی به قلب هجوم میآورد نشانه این است که روح در معرض آزمون و بر سر دو راهی زندگی واقع شده . اکنون این سوال پیش میآید : آیا حاضر است از غصه خوردن بخاطر تنهائی اش دست بردارد و از فرصتی که روح الهی در این خلوت برایش میسر کرده سود جوید ، تا دلش را به نوازش دست عاشق آن بسپارد ، یا هنوز هم میخواهد در امنیت و آسایش جهان مادیات در جستجوی پناهی برای زخم تنهائی اش باشد ؟ »* به زمین خیره شد و لبخندی زد . گوئی در شعف خاطرات گذشته به سر میبرد . آنگاه دوباره آغاز کرد . « آری ، زمانی را به خاطر میآورم که در تلاش دستیابی به مقام استادی بودم هر آنچیزی را که برایم عزیز بود در کنارم نهادند ، آنگاه به من فرصت دادند تا میان هدایای این جهان و پیش رفتن به همراه جریان روح الهی که همواره در حال گسترش بود یکی را برگزینم . » لحظه ای به بالا نگاه کرد ، و لبخندش خشک شد . وقتی دوباره آغاز کرد ، چهره اش حالتی جدی به خود گرفته بود . « در حبشه باستان ، در شهر آکسوم ، ادیبی در دبار شاه بودم – تاریخ نویسی که وقایع می نگاشت . در این سمت ، صاحب قدرت و نفوذ بودم . زندگی مادی من مایه رشک بود – ثروت ، همسری زیبا و سه پسر جوان . تمام انچه را که آدمی می توانست آرزو کند ، داشتم . انگاه جنگ شد . کشورم تحت استیلای شورشیان آگائو در آمد . یک سرباز یاغی همسرم را ربوده به کنیزی خود گرفت . سه فرزندم به قتل رسیدند . جان مرا فقط به این خاطر که در خدمت حکمران تازه در آیم بخشیدند . اگر کوچکترین مقاومتی میکردم همسرم کشته میشد . دیگر نه هرگز او را دیدم نه خبری از وی یافتم .آن زندگی را در اسارت طی کردم و در حقیقت طی همین اسارت بود که به نظام وایراگی پذیرش حاصل کردم . اما پیش از اینکه بتوانم به جایگاه استادی برسم ، اندوه به سراغم آمد . فقدان پسرانم و شکنجه دوری همسرم چون تیغ کندی گلویم را می برید گاهی تحمل تنهائی از حد توانم خارج میشد» برای نخستین بار چشمانش به چشمان من افتاد . چهره شکننده و تکیده اش جای خود را به نیروی بی پایان اک داد که از این وجود جاری میشد . عشــــــــــــــق به چشمانش عمق میداد ، اما ژرفائی که با تجربه درد و رنج بشری حک شده بود . ادامه داد : « هر بار که نومیدی به سراغم میآمد ، روح الهی انتخابی را در مقابلم میگذاشت . میتوانستم تسلیم نفس شده در اندوه تنهائی غوطه ور گردم ، که البته کمکی به بهبودی اوضاع نمیکرد یا دردم راکناری نهاده و ببینم روح الهی اک قصد دارد با من چه بگوید . » به پنجره ای که پشت سرم بود اشاره کرد و گفت : ببین ! این همان آسمانی است که قرن ها پیش هم وجود داشت . آفتاب در حال غروب بود، و افق را به رنگ گل ها می آراست . اربابانم پیغام دادند که قرار است به شهری فرسنگــــــــــها دور از آکسوم عزیمت کنم ، که هر چند تحت استیلای یاغیان در آمده بود ، اما هنوز زادگاه من بود . میدانستم که دیگر هرگز باز نخواهم گشت . این آخرین پیوند من با گذشته بود ، با روزهایی مملو از شادمانی و رضایت . به خاطر میآورم لحظه ای که این خبر را دریافت کردم ، درحال تماشای غروب آفتاب بودم احساس میکردم زندگی ام هم در حال غروب با آفتاب بود و دیگر طلوع نمیکرد تا روزی دیگر را ببیند . « آن شب بر کف اتاقم افتادم و دیگر قادر نبودم از جاری شدن اشــــــــــــــک های اندوهـم جلوگیری کنم . با التمــــــــــــــــــــــــــاس از اک پرسیدم چرا اینگونـه دلم را پــــــــــاره پـــــــــاره میکرد . امید شادی برای همیشه رخت بر بسته بود . سپس آوای شیرینش را شنیدم ، صدای نئی بود که به تیزی در سرم می سرود .در جستجوی منشا این موسیقی به بالا نگریستم . به اطراف اتاق نظر انداختم ، اما هیچ نیافتم . بسوی پنجره رفتم ، به آســــمان شــــب نگریستم ؛ آسمانی به رنگ آبی تیره و بی هیچ نشانی از ابـر . برای نخستین بار دریافتم که به علت تاریکی میتوانستم میلیون ها ستاره درخشان را در آسمان سیاه شب ببینم . بالاتر نگریستم و درخشش مهـتاب را دیدم ، که بر بستر چشم انداز شب نور می بارید در این لحظه بود که معنای تنهائی را دریافتم . درد سنگین تنهائی من معلول پیوند محکم من به زندگی گذشته و چیزهائی بود که پیش از آن به من شادمانی بخشیده بود . از آنجا که تمامی پدیدهای جهان فانی محکوم به تغییرند ، روح الهی اک قصد داشت فرصتی به من میداد تا شادمانی و شعف برتری را شناسائی کنم ، لکن ، وابستگس من به گذشته از حصول آن جلوگیری میکرد ــ و باین ترتیب ، تنهائی ام را آنچنان دردناک می نمود . « می بینی ؟ تنها مقصود اک این است که فرد را به منزلگاهش نزد خدا بازگرداند ، نزد ســـــوگـــماد مقام متعال ، یا باریتعالی ، تفاوتی نمی کند چه بنامی اش . راه *اک* طریق عشق خالص است . آدمی آنقدر از نشانه های او بر خود می پذیرد که به عشق مقدس ، به خود* اک* بدل میگردد . اما ، از آنجا که ماهیت اک همچون آب سیال است ، نمیتوانی مانند سایر اشیا دنیوی آن را در مشت بسته ات نگاهداری . دستانت را پیاله کن تا آن جریان را برگیری . « درست است ، من تمامی شوق دنیوی آن زندگی را از دست دادم ، اما با پذیرفتن شعفی بزرگتر در مشیت روح الهی ، توانستم عشق کیهانی از برای تمام حیات پذیرا گردم ـ حتی نسبت به کسانی که مرا به اسارت گرفته بودند . با این کار ، مشتی که قلبم را می فشرد شکفت و توانستم با اک وحدت حاصل کنم . « مآلا ، ما به تنهائی در مقابل ســـــــــوگـــــــماد می ایستیم ، زیرا فقط در هنگام تنهائی است که ما خود را از آنچه به منظور حصول شادمانی بدان چنگ می اندازیم ، تهی می کنیم . وفقط در زمان تنهائی و تهی بودن است که قادریم خود را تماما به روی فوران روح الهی بگشائیم . هرگاه تنهائی در چهره ای شوم و مرموز آمد ، بدان که به همراه آن تمتعی تازه از عشق و نور به سویت میآید ــ درست همانگونه که در ژرفای تاریکی آسمان شب است که شادی درخشش نور ماه و ستارگان راه را بر تو می نمایاند . » با این سخنان ، نظر از پنجره ای بیرون انداخت که پیش تر غروب آفتاب را در آن نشان داده بود . باز هم برگشتم تا آسمان را بنگرم . این بار تاریک بود ، آسمانی به رنگ آبی تیره و به عمق شب . میتوانستم ستارگان را ببینم که چون جواهرات به شادمانی چشمک میزدند . اندکی به طرف شمال ، میتوانستم مهـــــتاب بدر را ببینم که با نوری سفید میدرخشید . این منظره ماهانتای درون را به خاطرم آورد . برای مدتی که نمیدانم چقدر طول کشید ، روی به اتاقی که پشت سرم بود برنگرداندم . میدانستم که دو استاد اتاقم را ترک گفته اند ، اما اشکالی نداشت . کماکان به ماه خیره شدم . اثری آرام بخش در من به جای میگذاشت . شاید به این دلیل که میدانستم ماه همیشه در آسمان خواهد بود ؛ درست بهامنگونه که در آن سالیان دور دوران باستان ، در همان آسمان بود ؛ آنگاه که سری توآرت ماناگی در حال گذراندن آزمون ها و درگیر موانعی بود که در طریق پذیرفتن مقام استادی وجود دارند . دیگر تنهائی برایم مهم نبود . به ماه اندیشیدم ، و اگر چه روزی میرسید که ماه دیگر در آسمان نمی درخشید اما این دیگر مرا نمی آزرد . اک همیشه حضور داشت، و من خوشحال بودم که دیگر تفاوتی نمی کند زندگی من تا چه اندازه در عمق تیرگی فرو رود ، چرا که نور و عـــــــــــــشــــــــــــــق ماهانتا همواره در قلب من خواهد درخشید و راه را نشانم خواهد داد . * در پیشگاه استادان اک– فیل موریمیتسو *
|
||
|
گفتاری از پال توئیچل |
||
|
در ابتدا آدم بدون نیاز به زن در جهان سیر می کرد ، چون هر آنچه نیاز داشت برایش فراهم آورده شده بود ، مگر کیمیای طبیعت مونث ؛ و خدا در این باره در شگفت شد . پس از اینکه ابدیتی گذشت ، خداوند چشم دیگرش را بر هم زد و با شادی لبخند زد ، چون او همه نیازهای فیزیکی انسان را بر آورده بود جز نشانه های طبیعت مونث ؛ که شامل عشق ، مهر و خصوصیات عاطفی میشد که برای بازگشت به جهان آنامی لوک لازم داشت . پس خدا اینچنین کرد و زن را در کنار او نهاد تا وجه منفی طبیعتش باشد . از آن پس او نمی توانست هیچ گونه وظیفه الهی را بدون اشتراک و مساعی زن در کنارش به انجام رساند . لکن مرد در اعتراض به این اصل خدائی طغیان کرد و کوشش کرد با به بردگی واداشتن زن روحیه او را تضعیف کند . و لیکن روش او کارگر نبود ، این چنین که زن حقوق الهی خودش را اعلام کرد و بخش مساوی وجود مرد شد .گذشته از همه چیز ، او بدون وجود زن چگونه می توانست که باشد – او وجه دیگر طبیعتش شده بود ، تا به شکل ها تیلور بخشد و راه بهتری به سوی خدا را به او بنمایاند . زن این امکان را از طریق استفاده از طبیعت پذیرای خویش فراهم آورد نه با استفاده از ارکان منطقی و استدلالی . لیکن از سوی دیگر ، زن هم نمی توانست بدون وجود مرد هستی داشته باشد . او به مرد متکی است ، چون قدرت الهی در وجود مرد جریان دارد . خدا به او نوعی ذخیره کیمیائی اعطا کرده که می تواند مستقیما قدرت الهی را به سوی خویش جذب کند ، اما زن فاقد آن است و لیکن می تواند آن را از مرد دریافت کند . به این دلیل مرد و زن می باید به هم پیوند داشته باشند تا هدایایی را که خدا به آنها بخشیده است با یکدیگر سهیم شوند. و باز هم به همین علت عقد و پیوند ازدواج بین آنها خلق شد تا مرد و زن تحت قانون الهی شریک زندگی یکدیگر شوند ، و به این وسیله به یکدیگر تجربیاتی را عرضه کنند که هر یک به تنهائی امکان برخورداری از آن را ننمی داشتند . به این ترتیب تعادلی بین دو قطب طبیعتشان بوجود می آید . به این منظور است که خداوند مرد و زن را آفرید ؛ به اقتضای قانونی شگفت انگیز که اوج مظهر الهی را در جهان پائین در تعادل نگاه دارد ؛ یعنی آدمی را . پس اگر بشر بدون وجود زن از میان زندگی عبور کند ، می باید در طول تناسخ هایش دفعتا همزاد روح خود را بیابد تا در عرصه زندگی یا کالبد کیهانی خدا به تعادل دست یابد و با او یکی شود . در محتوای قانونی که در بالا ذکر شد بیش از اینها جای بحث هست . هیچ روحی نمی تواند به مراتب بالاتر از سات لوک دست یابد تا اینکه درون خویش به تکامل رسیده باشد ، تا هر نیمه از آن دوره های تعادل را طی نکند و با وجود دیگر خویش یکی نشود ، تا هر یک خصوصیات دیگری را به خود نگیرد و دست آخر به آن وحدت وجودی نرسد ، به شکل نخستین و اصلی خویش ، یعنی روح مذکر نخواهد رسید ، همان صورتی که در ابتدا خدا او را به زمین فرستاد . این روح در ایتدا آن کیفیاتی را که خداوند اراده کرده بود همراه داشت و لیکن نمی توانست آنها را به تجلی برساند ، مگر اینکه روح به دو نیم پاره شود ، تا هر بخش مثبت و منفی با گرایش به سوی یکدیگر مسیر تکامل را طی کند . روح در مرتبه پنجم ، ناحیه سات لوک ، دوباره به خود گرد می آید و با وصل دو نیمه اش به یکدیگر شایسته ورود به جهانهای بالاتر می گردد . خدا آنچنان روح را دوباره یکی می سازد که گویی همواره به صورت اصلی خویش بوده و حالا می تواند به سوی خدا بازگشت کند تا جای خویش را در مدار الهی سرزمین بی نام عشق و رحمت باز یابد . * دندان ببرفصل 6 « مرد و زن » – پال توئیچل * بنا به درخواست : محمد
|
||
|
love |
||
|
Beauty has its own heavenly language , loftier than the voices of tongues and lips . It is a timeless language , common to all humanity , a clam lake that attracts the singing rivulets to its depth and makes them silent. Only our spirits can understand beauty , or live and grow with it . It puzzles our minds ; we are unable to describe it in words ; it is a sensation that our eyes cannot see , derived from both the one who observes and the one who is looked upon .Real beauty is a ray which emanates from the holy of holies of the spirit , and illuminates the body , as life comes from the depths of the earth and gives colour and scent to a flower . Real beauty lies in the spiritual accord that is called love wich can exist between a man and a woman .
|
||
|
عشق |
||
|
از کسی پرسیدم : نظرت راجع به زندگی چیه ؟ میتونی به طور خلاصه واسه ام تعبیرش کنی ؟ جواب داد : مثل قهوه تلخ تلخه !!! من حرفی برای گفتن نداشتم شاید واقعا همون طوری بود که اون می گفت . روزا و ماه ها گذشتن دیشب یاد این حرف دوستم افتادم با خودم گفتم اگه زندگی تلخه چرا خورشید طلوع می کنه ؟ چرا گنجشکا آواز می خونن ؟ چرا مامانا بچه هاشونو می بوسن ؟ چرا بابا میگه خدا به همرات ؟ چرا با نی نی که داره گریه می کنه حرف بزنی نازش کنی آروم میشه و می خنده ؟چرا ازآسمون بارون می باره ؟ چرا بچه ها بازی می کنن ؟ چرا مهرنوش میگه دوستت دارم ؟ چرا مهدی میگه مواظب خودت باش؟ چرا عمو منوچهر میگه خدا به داد اونی برسه که می خواد تو رو بگیره ؟ چرا بابک میگه با شروع سال نو یه زندگی نو رو شروع کن ؟ چرا وقتی میگم دو ماهه با آرش صحبت نکردم نادر میگه خوش به حالش ؟چرا دایی منوچهر میگه برکت باشه ؟ *چرا ماهانتا میگه همیشه با شما هستم * *چرا خدا اینهمه دوستمون داره *
|
||
|
بدون شرح |
||
![]()
|
||
|
E C K A N K A R |
||
|
*درك رؤياها كار كردن بر رؤياها بسيار جالب است. هرازگاهي يك نفر درباره ديدن رؤيايي در مورد ازدواج گزارشي ميكند. اگر رؤيا بين مرد باشد ممكن است بگويد: «خواب ديدم كه با فلان خانم ازدواج كرده ام» آنگاه ممكن است اشتباهاً فكر كند كه آنها جفت روحي يكديگر هستند. ما در اك چيزی به نام جفت روحي نداريم اين مفهومي است كه ريشه در علوم غريبه دارد. هر روح يك موجوديت ويژه و منفرد است. ما در طبقات تحتاني دو بخش از طبيعت تحتاني خود داريم: بخش مثبت و بخش منفي. هنگامي كه به طبقه روح ميرسيم متوجه ميشويم كه اين دو بخش با يكديگر يكی میشوند. به اين مرحله، خودشناسي ميگوئيم همان چيزي كه سقراط وقتی كه میگويد: «ای انسان خودرا بشناس» به آن اشاره ميكند. تاكنون شناخت خود تنها به منزله شناخت نفس يا من كوچك بوده است نه به معناي شناخت طبيعت معنوي و روحاني خودمان. وقتي كه به طبقه روح ميرسيم آگاهي مان تغيير ميكند و نگاهي به زندگي داريم كه متعادل است. در وضعيت رؤيا، ازدواج تنها به اين معناست كه روح در حال گرفتن يك وصل دروني است كه در آن دو بخش از روح كمي به يكديگر نزديكتر شدهاند. ما به دنبال اتصال روح با اك، با اين روح مقدسي كه از خداوند ميآيد هستيم. هر گاه در طبقات درون شاهد ازدواجي بوديد، صرف نظر از اينكه چه كسي را به عنوان جفت خود ديده ايد، به معناي پيوندي نزديكتر با خداوند و روح است. اكثر افراد اين چنين رؤيايي را بد ميفهمند و براي كسي كه در خواب، ازدواج با او را ديده اند مزاحمت ايجاد كرده و ميگويند. «من ميدانم كه ما براي همديگر ساخته شده ايم. تنها كاري كه من بايد بكنم اين است كه صبور باشم و منتظر باشم تا تو هم اين مطلب را بفهمي و آن وقت با همديگر ازدواج ميكنيم و بعد از آن به خوبي و خوشي زندگي خواهيم كرد.» شما انواع تورها را سر راه آن ديگري پهن ميكنيد و وقتي كه بالاخره كارتان را پيش ميبريد و با او ازدواج ميكنيد تازه ميفهميد كه چه كسي واقعاً در دام افتاده است. *آزادی دادن به ديگران ازدواج خيلي با مزه است. هيچ كس دوست ندارد به اين موضوع اعتراف كند ولي گاهي فردي ازدواج ميكند و براي چند ماه بهترين چهره خود را به نمايش ميگذارد تا شما فكر كنيد كه ميتوانيد او را تغيير بدهيد. اگر كمي مشروب ميخورد شما با خود فكر ميكنيد كه بعداً ميتوانيد او را از شر اين عادت نجات دهيد. اما ما واقعاً هيچ كس را تغيير نميدهيم. حتي در اين مورد نبايد سعي هم بكنيم. سختترين بخش يك ازدواج، وقتي كسي را پيدا كرديد كه احساس كرديد ميتوانيد با او زندگي كنيد، اين است كه اجازه دهيد جفت شما همانطور كه هست باشد و زندگي كند. با ورود به طريقت اك، تغييراتي اتفاق خواهد افتاد ولي اين تغييرات به وسيله قر زدن رخ نميدهند. استاد حق زنده هم به شما قر نميزند يا نميگويد: «همين الآن سيگار و مشروبت را كنار بگذار!» يكي از افرادي كه با آنها صحبت ميكردم ميخواست چيزهايي درباره اكنكار بداند ولي نميخواست در اين راه قدم بگذارد چون يك چيز را بد فهميده بود. او فكر ميكرد اگر بخواهد وارد راه اك شود بايد فوراً سيگار و مشروب را كنار بگذارد و براي اين كار هم آماده نبود. او فكر ميكرد يك نفر به او خواهد گفت: «اين كار را نكن!» البته من از رهبران اك توقع بيشتري دارم. اين درست مثل اداره يك شركت است: شما به فروشندگان و مسئولين فروش مجرب و خوبي نياز داريد. اگر نماينده فروشي داشته باشيد كه لباسهاي كثيف و كراوات چروكي دارد، فروش شما در آن قسمت پايين خواهد آمد. چنين فردي براي شما نماينده خوبي نيست. او تصويري مطلوب از شركت شما ارائه نميدهد. بنابراين من از رهبران اك توقع بيشتري دارم. اما وقتي كسي پا در اين راه ميگذارد و دارد تلاش ميكند كه از چنگ اين عادتها رها شود من معمولاً چيزي نميگويم. ميدانم كه اين عادتها پس از چند سال از بين خواهند رفت. *اك و مواد مخدر باهم جور در نميآيند آنچه كه من روي آن حرف دارم استفاده از مواد مخدر است. اين مواد نه تنها باعث تخريب فيزيكي ميشوند بلكه از درون هم مخرب هستند با استفاده از اين مواد مراكز دروني نسبت به تأثيرات منفي دنياي فيزيكي كاملاً باز ميشوند. افرادي كه از مواد مخدر استفاده ميكنند از نظر معنوي هيچ كمكي نميتوانند به خود بكنند. راه اك واقعاً فقط مال كساني است كه صميمانه ميخواهند به خداوند باز گردند. تجربه مواد مخدر هرگز شما را به خدا نميرساند. اگر كسي به طور جدي از مواد مخدر استفاده ميكند و در جهت ترك آنها نيز تلاش نميكند، مثلاً خود را در يك برنامه جدي سم زدايي قرار نداده است، معمولاً من پيشنهاد ميكنم كه وارد اك نشود. خود روح نيز اجازه چنين چيزي را در پيكره اك نميدهد. روح شروع به تميز كردن و پالايش خود از آلودگي ها و پس مانده ها ميكند و زندگي براي كسي كه هنوز به استفاده از مواد مخدر عادت دارد بسيار سخت خواهد شد. وقتي كه من از چنين افرادي ميخواهم كه وارد اك نشوند از سر مهرباني است. به اين صورت او ميتواند با سرعت و ضرباهنگ خودش ترتيب امور را بدهد و عادت استفاده از مواد مخدر را ترك كند. كسي كه سعي در اختلاط اك با مواد مخدر نمايد، تجربه خوشايندي نخواهد داشت. روح اجازه نخواهد داد. | ||