تبليغاتX
<-به وبلاگ اقیانوس عشق و رحمت خوش آمديد->

منوي وبلاگ
وضعيت در ياهو
آرشيو نوشته ها
نوشته هاي پيشين
آمار وب
سرگرمي:
نيايش
ويرايش قالب

نوروز

: پیام باد در گوش درختان این است

هر بهار

فرصتی است

برای

جوانه زدن

و

شکفتن

 

***سال نو مبارک***


تقدیم با عشق عسل بانو در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386


بوی باران  بوی سبزه  بوی خاک

شاخه های بارن خورده  پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس  رقص باد

نغمه های شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد با آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

 

گر نکویی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ    

 

* فریدون مشیری *

 

 


تقدیم با عشق عسل بانو در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386


نی نوای الهی

نزدیک ترین وضعیت به آن که من حقیقتش می نامم ، زمانی است که به قلب شکوه

پگاهی تابستانی نظر می دوزم ، پیش از آنکه گلبرگ های گل بر روی انوار

 خورشید بسته شوند. آیا شما نیز چنین تجربه ای را داشته اید ؟


با نیم نگاهی به مقام متعال ُ موسیقی شگفت انگیزی با تمام شکوه خود به سویم

جاری می شود ، نوایی شگرف که به نوای هزاران نی می ماند و من آن را نی

نوای الهی نامیده ام!

                                                                                                           پال توئیچل


تقدیم با عشق عسل بانو در دوشنبه بیستم اسفند 1386


این نیز بگذرد

Click for Full Size View

 

 

پادشاهی حکیم شهرش را فرا خواند و از او خواست تا جمله ای برای او بنویسد که در همه

 

لحظات آرامش بخش و تسلای روحش باشد .

 

حکیم انگشتر پادشاه را خواست  و نوشته ای  را درون انگشتر پادشاه قرار داد  و با او شرط

 

کرد فقط زمانی آن را باز کند  که احساس کرد به آن نیازمند است .

 

چندی بعد ، جنگی میان آن شهر و شهر همسایه درگرفت ؛ جنگی سخت که بدشواری از پس آن

 

بر می آمدند متاسفانه ، جنگ رو به شکست  می رفت و پادشاه  خسته و درمانده بالای تپه ای به

 

دام افتاد ؛ و در اوج ناامیدی ، به یاد انگشترش افتاد و آن را گشود و دید که در آن نوشته است :

 

«  این نیز بگذرد » . با خواندن این جمله ، جان تازه ای گرفت و با تمام وجود به نبرد ادامه

 

داد  و سربلند و پیروز از جنگ بیرون آمد .

 

زمان بازگشت به شهرش ، مردم جشنی برایش برپا کردند و او را غرق در سرور و گل و

 

شادی کردند و پادشاه  در پوست خود نمی گنجید در همین حال که احساس بزرگی و غرور او

 

را فرا گرفته بود ، باز به یاد انگشترش افتاد ، آن را گشود و بار دیگر این جمله را دید :

 

« این نیز بگذرد »


تقدیم با عشق عسل بانو در شنبه یازدهم اسفند 1386


sri harold klemp

مـاهـانتـا اغلب زمـانـی که یکی از چـلاهـایـش به نـوعـی دچار آسیـب جسمـی یا روحی می‌شود، پا به میدان می‌گذارد. با این حال ممکن است این مـداخلـه در زمان تغییر یک طرح یا درد به خـوبـی درک نشود. ممکن است آن برای چلا بسیـار سخـت بـاشـد. در نتیـجــه نـالـه و شـکایــت ســر مـی‌دهــد.

زمـانـی " رومـی " شـاعـر قرن سیـزدهـم گفت: " چه کسـی خـواهـان تـزکیـه و خلوص اسـت، از اینـکـه بـا او خشـن بـرخــورد شــده، شکــوه مـی‌کنــد؟ "

 

یـادگیـری دروس این زنـدگـی تمـامـاً درباره‌ی یـادگیـری درس‌هـایـی از خـودمـان و دیگران است. روح مـاننـد یک نـامـه است. پـاکتـی که روح با آن مـی‌آیـد کـالبـد بشـری است و آدرس گیـرنـده‌ی روی آن این است: " زمیـن". آدرس فـرستنـد " بهشت " است. نکته‌ی کلـی در مورد این مـرسـولـه‌ی ویژه، نـامـه‌ی درون آن یا روح است و پـاکـت به نُدرت مورد تـوجـه قــرار مـی‌گیــرد.

 

ما از بهشت می‌آئیـم و به بهشت بـازمـی‌گردیـم. بدون شک تجـاربـی خـواهیـم اندوخت که با گرد و غبار همراه است. سئـوال این است که چقدر از این تجـربـه‌ها می‌آمـوزیـم؟ آیا درک بیشتـری خـواهیـم داشـت؟ در مـورد عشـق و شفـقـت چطــور؟

 

اشـکالـی ندارد، چون ما به اینجا بـازمـی‌گـردیـم تا درس‌هـای‌مـان را درست یاد بگیـریـم. هیـچ شتـابـی در کار نیست. به خـودمـان بستـگـی دارد که بخـواهیـم با چه سـرعتـی پیشـرفـت کنیـم. بهشت یقیـنـاً نگران نیست. بـرخـلاف آنچه که مـذاهـب آموزش می‌دهند در اینجا جدول زمان بندی در دست خـودمـان قرار دارد، و این تمام مـاجـراست. شمـا نـامـه‌ایــد و کـالبــد پـاکـت نـامـــه اسـت.

 

بهترین نوع تجـربـه به عنوان یک واهـانـای اک برای مـاهـانتـا بخشش عاری از نفس پـرستـی است. درس‌های با ارزش بسیـاری برای خـوشـه‌چینی ما وجود دارد. مطمئـن بـاشیـد کـه کـامــلاً از آنهـــا ســود مـی‌بـریـــد.

 

دوست‌دار شمـا

هــارولــد

 

بـرکـت بـاشــد

 

 

برگرفته از : طنین گامهای عشق

 

 

Click for Full Size View


تقدیم با عشق عسل بانو در پنجشنبه نهم اسفند 1386


یک ساعت ویژه

 

مردی دیر وقت ، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

-         بابا یک سوال از شما بپرسم؟

-         بله حتما . چه سوالی؟

-         بابا شما برای هر ساعت کار ، چقدر پول می گیرید ؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد : « این به تو ارتباطی ندارد .چرا چنین سوالی

 

 می کنی ؟»

 

-         فقط می خواهم بدانم بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

 

-         اگر باید بدانی خوب می گویم ، 20 دلار

 

پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود آه کشید . سپس به مرد نگاه کرد و

 

گفت : « می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید ؟»

 

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت : «  اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال  ،

 

فقط  این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری

 

سریع به اتاقت برو ، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خودخواه هستی . من هر

 

روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم .»

 

پسر کوچک ،آرام به اتاقش رفت و در را بست .

 

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد  : « چطور به خودش اجازه می دهد

 

برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد ؟ » . بعد از حدود یک ساعت ،

 

مرد آرام تر شد و فکر شاید  با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده

 

است . شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته

 

است . به خصوص اینکه  خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست

 

پول کند .

 

مرد به سمت اتاق پسرش رفت و در را باز کرد .

 

-         خواب هستی پسرم ؟

 

-         نه پدر ، بیدارم .

 

-         فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام . امروز کارم سخت و طولانی

 

    بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم . بیا این 10 دلاری که

 

    خواسته بودی.

 

پسر کوچولو نشست ، خندید  و فریاد زد : « متشکرم بابا ! » بعد دستش را

 

زیر بالشش برد  و چند اسکناس  مچاله شده در آورد .

 

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصبانی شد

 

وغرولند کنان گفت : « با اینکه خودت پول داشتی ، چرا باز هم پول

 

خواستی ؟ »

 

پسر کوچولو پاسخ داد :« برای اینکه پولم کافی نبود ، ولی

 

الان هست. حالامن 20 دلار دارم . می توانم یک ساعت از

 

کار شما را بخرم تا فردا زودتر خانه بیایید . دوست دارم با

 

شما  شام بخورم ... »

 

Click for Full Size View


تقدیم با عشق عسل بانو در جمعه سوم اسفند 1386


عشق

عشق انسانی برای بسیاری است در یک ، و  عشق  الهی   برای یکی در

 

 بسیاران .

 

عشق الهی  به کمال و آزادی می انجامد  و هنگامیکه جنبه های شخصی  و

 

غیر شخصی اش  در هم ادغام شوند ، در بود و بیان لایتناهی است؛ باعث

 

می شود که با خود صادق باشی و در آزادی و حقیقت بسر بری . راه حل همه

 

چیز است و روح را ازهمه بندها آزاد می سازد و رها می کند ، دل را صاف

 

می کند و به وجود همه مخلوقاتش شکوه می بخشد .

 

 

اگر چه مرد و زن مالا به هم خواهند پیوست تا به اقلیم خدا وارد شوند ،

 

هنگامیکه از هم دورند  باید در محدوده ی انفرادی خود در آزادی کامل  زندگی

 

کنند و همان باشند که خداست . تا روزی که برای حساب در مرتبه سات لوک

 

فرا خوانده می شوند ، باید هر یک در جستجوی آزادی برای شخص خود باشند

 

اگر یکی آن را جستجو کند و دیگری نکند  به آن معنی است که اتحاد آنها به

 

تعویق می افتد .

 

 

خدا آنقدر می تواند برای مخلوقاتش انجام دهد که خود مقرر داشته . اگر چه او

 

در آنها هستی دارد و آنها در او هستی دارند ، قانون به او اجازه نمی دهد که

 

برای آنها کاری انجام دهد ، چون به آنها این اختیار داده شده است  که تمام

 

قدرتشان برای بهتر کردن و با شکوه کردن زندگی خود استفاده کنند.

 

 

حتی در مورد مرد و زن جائی که عشق باشد ، جائی که یگانگی باشد و در

 

اتحاد کامل، آنجاست که خدا درک می شود ،کاملا در تمام اوقات ودر هر

 

عرصه ای از حیات ، در تمام مراتب . نیرو و روحیه عشق حقیقی و فداکاری

 

ماوراء همه مفاهیم حقیقت است . این بدین معنی هم هست که در رنج و در

 

شادی باید  برای ایثاربه دیگران  تمایل داشت عشق خود به تنهائی راه ایثار

 

کردن  را می داند بدون لزوم به چشم داشتی برای ایثارش . چیزی نیست که از

 

راه عشق بدست آمدنی نباشد و چیزی نیست  که عشق نتواند فدا کند .

 

 

                    دندان ببر – پال توئیچل


تقدیم با عشق عسل بانو در چهارشنبه یکم اسفند 1386


New Page 3