|
| |||||||
| نيايش |
| ويرايش قالب |
|
|
|
آغوش عشق |
||
|
بجز در آغوش عشق
جایی نخواهی یافت
تا بیاسایی
نه در جنگل سبز
نه در آسمان خراش شهرتان
ای لاله صفت
ای نازنین این حرف من نیست
هستی سراسر صداست و نداست
همیشه در شرشر آب باران
با آواز پرندگان
می رسد بگوش.
* با عشق : موسی *
|
||
|
|
||
|
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ،يك اوج دوست داشتني . رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
* آرش*
|
||
|
عشق |
||
|
عشق معجون مقدسی است که خدا آن را از عصاره
قلب خویش برای معشوق فراهم کرده و در قلب
عاشق می ریزد قلب آن کس که ازین اکسیر نوشیده
باشد از همه چیز خالی می شود مگر عشق خالص !
* ربازارتارز*
|
||
|
|
||
|
و اکنون با تو بگویم که کار با عشق چیست ؟ کار با عشق آن است که
پارچه ای ببافی بدین امید که معشوق تو آن را بر تن خواهد کرد .
کار با عشق آن است که خانه ای را با خشت محبت بنا کنی بدین امید
که محبوب تو در آن زندگی خواهد کرد . کار با عشق آن است که
دانه ای را با لطف و مهربانی بکاری و حاصل آنرا با لذت درو کنی
چنانکه گویی معشوق تو آنرا تناول خواهد کرد و بالاخره کار با عشق
آن است که هر چیز را با نفس خویش جان دهی و بدانی که پاکان و
قدیسان عالم به تو می نگرند .
« جبران خلیل جبران »
|
||
|
کرم شب تاب |
||
|
خدا هستی را قسمت میکرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هرچه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است. و هرکه آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست وآن یکی چشمانی تیز، یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا. * تنها کمی از خودت؛ تنها کمی از خودت را به من بده *
خدا گفت : آن که نوری باخود دارد، بزرگ است، حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست . ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است....
با تشکر از دوست خوبم *آرش*
|
||
|
|
||
|
||
|
|
||
|
بیاد وطن است
هر چه از نفس تبعیدی بر آید
شک نکن تو هم که این نوشته را می خوانی
در همین تبعیدگاه
نفس می کشی
تعجب نکن شاید هنوز تحمل بار غم را نداری
اما آسیاب
به نوبت است .
*با عشق موسی*
|
||
|
تقدیم به ماهانتای عزیزم |
||
|
من مناجات درختان را ، هنگام سحر، رقص عطر گل یخ را با باد ، نفس پاک شقایق را در سینه کوه، صحبت چلچله را با صبح ،نبض پاینده هستی را در گندم زار ، گردش رنگ و طراوات را در گونه گل ، همه را می شنوم ، می بینم من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی ،
همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم . تو بیا تو بمان با من ، تنها تو بمان ! جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند . « فریدون مشیری »
|
||
|
سخنی از استاد |
||
|
یک اکیست حقیقی کسی است که معتقد است آنچه در خلال این عمر احساس می کند رویایی
بیش نیست و تنها آنگاه که از دروازه مرگ گذر کند به زندگی حقیقی دست می یابد . باین ترتیب او اکنون مرده است و تنها هنگامی زنده می شود که در وضعیت مرگ قرار گیرد . با این تعبیر رویاها نه تنها درجاتی از واقعیت و جهان بینی بیداری های مکرر را وعده می دهند بلکه تمامی مفهوم واقعیت را نیز وارونه جلوه می دهند. * اک ایناری ـ پال توئیچل *
|
||