تبليغاتX
<-به وبلاگ اقیانوس عشق و رحمت خوش آمديد->

منوي وبلاگ
وضعيت در ياهو
آرشيو نوشته ها
نوشته هاي پيشين
آمار وب
سرگرمي:
نيايش
ويرايش قالب

آغوش عشق

بجز در آغوش عشق

 

جایی نخواهی یافت

 

                           تا بیاسایی

 

نه در جنگل سبز

 

نه در آسمان خراش شهرتان

 

ای لاله صفت

 

ای نازنین این حرف من نیست

 

هستی سراسر صداست  و نداست

 

همیشه در شرشر آب باران

 

                             با آواز پرندگان

 

                                             می رسد بگوش.

                     

                               * با عشق : موسی *

 

TinyPic image

                   

 


تقدیم با عشق عسل بانو در چهارشنبه سی ام آبان 1386


TinyPic image

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :

 اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.پرنده گفت :

من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را

اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد .

انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك

آبي دور ،يك اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان

رفته است .

 درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند

فراموشش مي شود .پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا

 اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي

سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .



آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با

دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .

راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در

 آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

                        

                            

     * آرش*


تقدیم با عشق عسل بانو در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386


عشق

 

TinyPic image

 

عشق معجون مقدسی است که خدا آن را  از عصاره

 

قلب خویش برای معشوق فراهم کرده و در قلب

 

عاشق  می ریزد قلب آن کس که ازین اکسیر نوشیده

 

 باشد از همه چیز خالی می شود مگر عشق خالص !

 

                                                           * ربازارتارز*


تقدیم با عشق عسل بانو در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386


و اکنون با تو بگویم که کار با عشق چیست ؟ کار با عشق آن است که

 

پارچه ای ببافی بدین امید که معشوق تو آن را بر تن خواهد کرد .

 

کار با عشق آن است که خانه ای را با خشت محبت بنا کنی بدین امید

 

که محبوب تو در آن زندگی خواهد کرد . کار با عشق آن است که

 

دانه ای را با لطف و مهربانی بکاری و حاصل آنرا با لذت درو کنی

 

چنانکه گویی معشوق تو آنرا تناول خواهد کرد  و بالاخره کار با عشق

 

آن است که هر چیز را با نفس خویش جان دهی و بدانی  که پاکان و

 

قدیسان عالم به تو می نگرند .

 

                                 « جبران خلیل جبران »    

 

 TinyPic image   

 

 


تقدیم با عشق عسل بانو در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386


کرم شب تاب

خدا هستی را قسمت میکرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هرچه

که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا

بسیار بخشنده است.

و هرکه آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی

برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست وآن یکی چشمانی تیز، یکی

دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: من چیز زیادی از

این هستی نمی خواهم.

 نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی، نه آسمان و

نه دریا.

 

* تنها کمی از خودت؛ تنها کمی از خودت را به من بده *



و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.


خدا گفت : آن که نوری باخود دارد
، بزرگ است، حتی اگر به قدر

 ذره ای باشد.

 

 تو حالا همان خورشیدی که

گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.




و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین

را خواست.

 

 زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست .


هزاران سال است که می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی

ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که

این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده

است....

 

 با تشکر از دوست خوبم *آرش*

 


تقدیم با عشق عسل بانو در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386


TinyPic image

تقدیم با عشق عسل بانو در دوشنبه چهاردهم آبان 1386


بیاد وطن است

 

                   هر چه از نفس تبعیدی بر آید

 

شک نکن تو هم که

                        این نوشته را می خوانی

 

         در همین تبعیدگاه

 

                                نفس می کشی

 

                                                   تعجب نکن

شاید

          هنوز تحمل بار غم را نداری

 

          اما آسیاب

    

                         به نوبت است .

 

                           *با عشق موسی*

 

TinyPic image


تقدیم با عشق عسل بانو در پنجشنبه دهم آبان 1386


تقدیم به ماهانتای عزیزم

من مناجات درختان را ، هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد ،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

صحبت چلچله را با صبح ،نبض پاینده هستی را در گندم زار ،

گردش رنگ و طراوات را در گونه گل ،

همه را می شنوم ،

                      می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

 

به  تو  می اندیشم

 

ای سراپا همه خوبی ،


تک وتنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال  که باشم به تو می اندیشم .

تو بیا

تو بمان با من ، تنها تو بمان !

 

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

 

من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند .

 

                                                                                « فریدون مشیری »

 


تقدیم با عشق عسل بانو در سه شنبه هشتم آبان 1386


سخنی از استاد

یک اکیست حقیقی کسی است که معتقد است آنچه در خلال این عمر احساس می کند رویایی

بیش نیست و تنها آنگاه  که از دروازه مرگ گذر کند به زندگی حقیقی دست می یابد .

باین ترتیب او اکنون مرده است و تنها هنگامی زنده می شود که در وضعیت مرگ قرار گیرد .

با این تعبیر رویاها نه تنها درجاتی از واقعیت و جهان بینی  بیداری های مکرر را وعده

می دهند بلکه تمامی مفهوم واقعیت را نیز وارونه جلوه می دهند.

                                                           * اک ایناری ـ پال توئیچل *

 

TinyPic image

 


تقدیم با عشق عسل بانو در شنبه پنجم آبان 1386


New Page 3