|
| |||||||
| نيايش |
| ويرايش قالب |
|
|
|
رویا |
||
|
از دریچه امن رویا به تماشا بنشین کوه و دریا برف و جنگل از دریچه رویا برگهای بهار را میتوان ورق زد از دریچه رویا به فراسوی تولد و مرگ سفر کن از دریچه رویا چهار جهان و چهار فصل در چهار ثانیه
|
||
|
سخنی از استاد |
||
|
باران رحمت خداوند، نمی تواند بر قله های تکبر جمع شود، اما به سهولت در دره های تواضع جاری می گردد . « پاراماهانساجی »
|
||
|
گذری بر دیوان حافظ |
||
|
گرازین منزل ویران بسوی خانه روم دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم زین سفر گر بسلامت بوطن بازرسم نذر کردم که هم از راه به میخانه روم تا چه گویم که کشفم از این سیر و سلوک به در صومعه با بربط و پیمانه روم آشنایان ره عشق گرم خون بخورند ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم بعد ازین دست من و زلف چو زنجیر نگار چند و چند از پی کام دل دیوانه روم گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز سجده شکر کنم و زپی شکرانه روم خرم آن دم که دم چو حافظ به تولای وزیر سرخوش از میکده با دوست بکاشانه روم « حافظ »
|
||
|
بیهوده به چشمانم ... |
||
|
بیهوده به چشمانم خیره می شوی ! از رویاهام چیزی نخواهی فهمید اصلا حرف دلم با این لهجه ها تعبیر نمی شود می خواهی با فانوسی از بوسه خانه ی دلم را روشن کنی نه ! نهالک اندوه تلخت را بگذار برای خود خزه هایی که ریشه در صخره ی سرخ گون دارند و هراس باد . چکار داری که من حرام شده ام همین بس ، مشت که وا کنم شب شما را ستاره بارن می کنم می خواهی سپیدی حضورم را لکه دار کنی بیهوده است من هوشی از عشق دارم به دنبالم نیا چیزی از رویاهام نخواهی فهمید فکر کن که مرا نمی شناسی به فکر لکه های کتابچه ی روزانت باش می توانی سیاهترش کنی تا بعدها بی تشویش ، خوابت را راحت بخوابی اما ، برای آدمی – که درخت رازهاست همیشه فرصتی هست که برگردد و دوباره سفر کند و کتابچه ی روزانش را ، از رویا پر کند . « جمشید قنبری »
|
||
|
سوگماد |
||
|
بجز در خیال مثل ماه در آسمان مثل ماهی در اقیانوس فقط تو را می جویم از ازل تا به ابد نام آن بی نشان یک کلمه بوده و هست .
با عشق موسی
|
||
|
راز جاودانگی |
||
|
مردان و زنانی که راز جاودانگی را می دانند ، به قدری از زندگی کامجویی می کنند که بیم آن می رود کاملا در آن غرق شوند . همنشینی با این افراد همنشینی با استادان اِک است چون بیشترین مقدار عشق خود را وقف خدمت به خدا کرده اند . « شریعت _ کی _ سوگماد »
|
||
|
آزادی |
||
|
جوینده در علفزارهای کنار رودخانه ایستاده بود و مدتی دراز با مهر دختر را نظاره می کرد . نور تابناک آفتاب ، جهان را از رنگ های زرد و سبز سرشار کرده بود. خنده ی دختر شادمان بود و باد طنین آن را بر فراز نسیم فرحبخش به رقص می آورد چشمانش اینچنین لطیف ، آگاه دور می نمود ، گاه نرم و پر مهر. جوینده در درون خویش با روح بود و در بیرون لمس دستان دختررا بر شانه هایش حس می کرد . جهان چرخید و واژگون شد و باتکه های ابرهای سفیدی که در آسمان بود در افق گسترده شد . هیچ نمی دید جز چشمان آن زن و عشقی که در چهره اش می درخشید. صدای استاد با آنان سخن آغاز کرد . برگشتند و او را دیدند که به آرامی در میان علف های بلند ایستاده بود : « اگر به دنبال عشق می گردی ، حقیقت آن را در قلب زن می توانی یافت .آری ... اما نه در میان بوسه هایش ... که درون قلب او والاترین عشق را خواهی یافت . بوسه های او تنها نشانه هایی از آنچه هستند که خدا از مجرای قلب او بر تو نازل می کند . این حقیقت دارد که زن برترین ابزار خداست. « پس فقط بالاترین ها را در معشوقت جستجو کن و آنگاه که عشق او را بیابی ، آزادی را یافته ای و پس از کسب آن نشان ،فروتنی را می یابی. ارزشمندترین صفت روح در فروتنی به ظهور می رسد . « اگر زنت را به خاطر استیلای مردانه دوست میداری ، پس همه ی شادی ها را گم خواهی کرد و به باورهائی رو می کنی که هستی حقیقی ندارند . آنگاه هیچ راه نجاتی برایت باقی نخواهد ماند چون در حقیقت ،همواره بدون اینکه خودت از آن آگاه بوده باشی ، به دنبال راههائی برای شکستن زنجیر وابستگی. « عشق حقیقی هرگز نصیب نمی شود مگر عاشق دست کم این دو کیفیت الهی را کسب کرده باشد : حق شناسی و خلوص . و اگر این دو صفت را نداشته باشد ، تنها در این امر موفق می شود که برای خویش ودیگران اندوه به بار آورد. « درجه و طبیعت عشق برای خدا می تواند از طریق زن تا بالاترین ارتفاعات معنوی صعود کند . اگر او در یافتن طبیعت زن که ماورای این جهان است موفق نشود ، پس در جستجوی خدا شکست خورده است ؛ زیرا که زن ، اگر طبیعت خودش را بشناسد ، می تواند مرد را به سوی خدا راهبر شود. این وظیفه و مسئولیت او در این جهان است . « رهائی و استقلال از کالبد ، ذهن و روح کیفیاتی است که زن باید بر خود بر گیرد تا به معشوق خویش در راه خدا مساعدت کند . عشق و پاکی دو کیفیت هستند که مرد باید در زن پرورش دهد . اگر این کیفیات در هر دوی آنها به ظهور برسد و از جانب هر دو محترم داشته شود ، آنان را به فراسوی این جهان اوج خواهد داد تا با یکدیگر به سوی اقلیم بهشت روانه شوند . « عشق زن باید عشق بزرگتری از برای خدا به ارمغان بیاورد و با به ظهور رساندن عشقی برتر از برای خدا ، نفس مرد تجزیه می شود و خویش حقیر و محدودش در استیلا در می آید . آنگاه او به جبروت پروردگار نائل می آید . « پس به هر دوی شما می گویم که هر روز چشم به طلوع آفتاب داشته باشید چون هر آنچه گذشته باید فراموش شود و هر روز باید آغازی نوین در راه خدا باشد . داستان زن لوت را به خاطر بیاور به او هشدار دادند که به پشت سر نگاه نکند و به خوبی می دانیم که خود لوت نیز تا حدی در مسخ او موثر بود و او هم رنج می برد . چشمانتان را به افق آینده بدوزید و به ابدیت ... خطاهای گذشته را پشت سر بگذارید تا فراموش شوند . « ای دوستان من ! هر چه برای آموختن نیاز دارید هم اکنون در بالقوه ی شکوفایی روح شما پنهان است . تمامی کمال خویش بیرونی در درک کمال ابدی روحی که در درونتان است خلاصه می شود . « برای اینکه عاشق به خدامرد بدل شود که هدف غائی است، زن باید او را ترغیب کند و در فراموش کردن آنچه همیشه خود رامی پندارد ، یاریش کند . برای یافتن خویش ، باید قدم از خویش بیرون نهد و برای زیستن ، باید بمیرد . این اصل بر زن نیز واجب است . «عشق شعله ی کوچک و سوزانی است که در کانون قلب جوانه می زند ؛ آرام آرام به اطراف رخنه می کند و هر آنچه را که بر سر راهش باشد ، می سوزاند .هیچ چیز مانع عشق نیست ؛ حتی آنگاه که به نظر می رسد اطفا شده باشد، از گوشه ای دیگر سر بر می آورد . آزادی نیز مانند عشق است ! « عشق ابتدا بر قلب می نشیند وبا ظهور هر چه بیشتر عشق ، از آزادی بیشتری بهره مند می شوی . سپس با آزادی به تمامی حقیقت دست می یابی . گذشته از هر چیز ، حقیقت در بر گیرنده ی همه چیز است ، لکن بشر در وضعیت این جهانیش ، هر باز می تواند تنها یکی از فضلیت های الهی را به ظهور برساند .بنابراین بهتر است با فضلیت عشق آغاز کنیم. « چنانچه خدا تو را برای کاری بخواهد ، نمی توانی جز آن کنی . او تو را یا از این راه یا از راهی دیگر ، بی اینکه خود بدانی ، به سوی خود می کشاند ؛ چه از طریق قلب یک زن چه عشق فرزند . برای او تفاوتی نمی کند . « بگذارید که به شما بگویم که یه یکدیگر عشق بورزید ؛ هیچ چیز دیگری اهمیت ندارداما آن را درون خویش دوست بدار که خدای توست ؛ آنگاه عشقی لایزال در کف داری !» با این سخن سات گورو برگشت و از میان علفزار به سوی رودخانه روانه شد . جوینده و دختر او را نظاره می کردند . چهره هایشان از درخششی الهی پر نور شده بود . « بر گرفته از بیگانه ای بر لب رودخانه »
|
||
|
تک درخت |
||
بس راز بپوشیدم ، بس باده بنوشیدم رازم همه پیدا کرد ، آن باده ی پنهانت
|
||
|
|
||
|
زیر هفت گنبد ملکوتی خدا ، هیچ خطی را نمی یابی که تو را از غیر جدا کند . اگر همنوع تو زجر می برد ، تو نیز باید با او رنج بکشی و همینطور در شادیش سهیم باشی . بیگانه ای بر لب رودخانه پال توئیچل
|
||