تبليغاتX
<-به وبلاگ اقيانوس عشق و رحمت خوش آمدين->

منوي وبلاگ
وضعيت در ياهو
آرشيو نوشته ها
نوشته هاي پيشين
لينک دوستان
آمارسايت
سرگرمي:
نيايش
ويرايش قالب
نظر سنجي

آوای باز

دکارت فیلسوف  قرن هفدهم گفته " می اندیشم ، پس هستم " هنوز هم برای افرادی که در زندگی به نیروی ذهن تکیه دارند ، این نقطه نظر کاربرد دارد ؛ اما راه بهتری هم وجود دارد : استفاده از قدرت تصور .

 

*تصور می کنم ، پس می توانم از این بهتر باشم *

 

ماهیت نیروی تصوری که در مسیر معنویت رشد کند ، نسبت به هر آنچه که ذهن می تواند تولید کند ، به مراتب لطیف تر است . ذهن در بهترین حالت خود چون یک ابزار جراحی است ؛ اما تصور

همچون دَم الهی است  و در بدترین شرایط انسانی هم می تواند بر دیهیم بهشت مماس شود .

درخلال یکی از سفرهای اخیری که به عوالم معنوی داشتم ، متوجه لکه سیاه در آســـــــــمان بالای سرم شدم که بعد معلوم شد باز کوچکی است که با سرعتی زیاد به سوی من شیرجه می زند . باز به سوی من آمد و درست در آخرین لحظه ممکن تغییر جهت داد و در مسیری دایره وار به دور من چرخید . براساس اساطیر برخی از قبایل سرخپوست ، باز پیک خدا و ظهورش نشانه برکت است ، چون به انسان هشدار می دهد تا از قله معنویت بالا رفته و از موهبت چشم انداز الهی بهره مند شود .

باز طـــــا لع معنوی خوبی است .

طبق افسانه های بومی آمریکا آوای باز که یک جیغ تیز است ، در هشیاری نفوذ نموده و آگاهی برتر را در انسان بیدار می کند . جیغ باز مانند فریاد رسولان است . در اصطلاح اک این آوا صدای ماهانتا ، استاد زنده اک است که درباره دامهای پنهان و غیر منتظره زندگی به واصلین هشدار

 می دهد و نیز در جاده منتهی به خدا نقش راهنما را بر عهده می گیرد .

پس نماد باز پیامی است که بر ضرورت در پیش گرفتن نگرشی معنوی و روشن تاکیید دارد .

آوای باز که انسان را به مرور وقایع گذشته را فرا می خواند ، هنگامی شنیده می شود که فرد شیوه دعوت کردن ماهانتا ، اک و سوگماد ( خدا ) به هشیاری  خود را بیاموزد . این تجربه با تخیل و تصور شروع می شود ، ولی در واقعیت جامد و عینی خاتمه می یابد .

دست و پای راست یکی از واصلین اک که او را سالی می نامیم ، از کودکی دچار ضعف بود و مدام به اشکال مختلف ، از رگ به رگ شدن گرفته تا جراحات شدید ، او را می آزرد . حتی در برخی از موارد عمل جراحی هم لازم می شد . امروز که او ازدواج کرده و در سمت انتقام قدیمی قرار گرفته و در زندگی های شغلی خود دچار مشکل شده است . اخیراً مچ پای راست سالی دوباره رگ به رگ شده است.همسرش دسته گلی با نه گل شکفته خرید تا اسباب تسلای او را فراهم کند .

ساعتی قبل از صرف شام ، سالی گزارش واصل ماهیانه خود را تمام گرده بود . این گزارش فرصتی فراهم می کند تا واصل با به کار اندازی آزادنه نیروی تخیل ، زندگی خود را از تمام زوایا بررسی کرده و مشکلات را طبقه بندی نماید . سالی با استفاده از قوای تخیل خود تلاش کرد تا سرخوردگی و ناامیدی شغلی  و افسردگی حاصل از زگ به رگ شدن مچ پایش را با ذکر جزئیات بنویسد .

بعد از شام از همسرش خواست تا صندلی هایشان را در نزدیکی دسته گل بگذارد تا تمرین معنوی روزانه خود را انجام دهند . همینطور که زیبایی گل را تحسین می کردند ، اشک در چشمان سالی حلقه زد . کلمه ناقص مدام در ذهنش جرقه می زد . او خود را ناقص می دانست و فکر می کرد ماهانتا و سوگماد هم او را به همان دیده می بینند . سپس زوج به خواندن هیـــــــو ، نام باستانی خدا پرداختند که نیایشی ساده ولی لطیف و دل انگیز است .

در این هنگام طومار یکی از زندگی های گذشته در برابر سالی باز شد . او جایی در خاورمیانه در کالبدی مذکر زندگی می کرد و پای راستش دچار معلولیت مادرزاد بود . خانواده اش او را در بیابان رها کرده بودند تا بمیرد ، اما پس از نجات یافتن توسط یک کاروان ، در محیط بی رحم به بردگی واداشته شد . سالی از آن زندگی جز درد و مشقت چیزی به یاد نداشت ؛ چون ناجیانش با او مثل انسانی ناقص الخلقه رفتار می کردند .در نتیجه احساسی قوی از ناقص الخلقه بودن به زندگی کنونی او نیز منتقل شده بود .

این احساس شغل او را نیز تحت الشعاع قرار داده بود ، چون خود را به چشم منشی دون پایه ای  می دید که باید به کارهای پست و ناچیز تن دهد . بنابراین در برخورد با رئیس خود نیز خشمگین و ناشکیبا بود . گاهی احساس بردگی واقعا خرد کننده می شد .

دو روز بعد از نوشتن گزارش واصل و تقاضا برای درک علت این احساس دون پایگی ، سرانجام پایش بهبود یافت . در اینجا بود که به ارزش معنوی حرفه منشی گری هم پی برد . این وظایف برای طی کردن ادامه مسیر خداشناسی به او توانایی می داند .

پاسخ استاد به نامه ای که حتی ارسال نشده بود ، به آوای باز یا صدایی تیز می مانست که دریچه وجود او را برای صعود به آگاهی برتر گشوده و موجب شده بود تا با غلبه بر احساس افسوس خوردن بر سرنوشت خویش قادر به مشاهده یکی از زندگی های گذشته خود شود . این تجربه به رنج ها و آلام ظاهرا بی سبب و زاید او را در این زندگی معنی می داد .

علاوه بر این ، دسته گل ارکیده دریچه قلب او را گشوده بود زیرا شفا در حضور عشق بهتر و کامل تر صورت می گیرد . در گزارش واصل ، رویا ، و مراقبه های خود را از قوای تخیل استفاده کنید ؛ چون باز استاد بر افرادی ظاهر می شود که بر اساس این اصل زندگی می کنند :

 

 « تصور می کنم ، پس قادرم از این بالاتر باشم . »

 

صدای باز نیز یکی از بهترین تجربیاتی است که می تواند در زندگی معنوی شما رخ دهد ؛ چون هدیه عشق ، خرد و آزادی را با خود دارد .

از همین امشب گوش به زنگ آوای بـــــــــاز  باشید .

 

*سری هارولد کلمپ *

 

 


نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387


گذری بر دیوان حافظ

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

 

راحت جان طلبم و زپی جانان بروم

 

گر چه دانم که به جائی نبرد راه غریب

 

من ببوی سر آن زلف پریشان بروم

 

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

 

رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم

 

چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت

 

به هوا داری آن سرو خرامان بروم

 

در ره او چو قلم گر سرم باید رفت

 

با دل زخم کش و دیده گریان بروم

 

نذر کردم گر ازاین غم بدر آیم روزی

 

تا در میکده شادان و غزلخوان بروم

 

به هواداری او ذره صفت رقص کنان

 

تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

 

تازیان را غم احوال گرانباران نیست

 

پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

 

ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون

 

همره کوکبه آصف دوران بروم 


نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387


آفتاب در حال غروب

در سکوت نشسته ، از پنجره به بیرون خیره شده بودم که وازی « نام معنوی سری هارولد کلمپ » پرسید : « سلام حالت خوب نیست ؟ »  در بیرون می توانستم منظره صورتی رنگ غروب را از پشت ساختمان های بلندی که در همسایگی ام سر به آسمان برافراشته بودند نظاره کنم . تماشای محو شدن تدریجی رنگهای زیبای غروب در آبی عمیقی که در انتظار بود تا سفره بر آسمان گسترد به احساس عواطف برانگیخته ای که داشتم می افزود .

پاسخ دادم ، « آری ، هیچ وقت احساس تنهائی می کنی ؟ »

اوگفت « چندین سال پیش این احساس به من دست می داد ؛ تا اینکه چیزی درباره تنهائی آموختم ».

از اظهارات او کنجکاوی ام بشدت تحریک شده بود. پرسیدم : اوه ... واقعا ؟

او گفت : اجازه بده یکی از دوستان خوبم را به تو معرفی کنم .

صندلی ام را از پنجره به سوی وازی که روی کاناپه نشسته بود چرخانیدم. در سایه های تیره اطاقم متوانستم شبح مردی کوچک اندام  را تشخیص دهم که به شکلی مبهم ظاهر میشد . ابتدا متوجه موهای او شدم ، سفید یکدست و مجعد . حتی پیش از اینکه کاملا قادر به تشخیص شکل او باشم ، احساس میکردم جوی از سکون مطلق از این وجود منتشر میشود . بالاخره توانستم اندام او را ببینم . قامتی کوتاه ، حدود165 سانتیمتر و جثه ای شکننده داشت . بین شصت تا هفتاد ساله بنظر میرسید .صورتی باریک و ریشی کوتاه داشت که روی پوست قهوه ای اش به سفیدی می درخشید . جامه اش بیش از یک لنگ سفیدی نبود و عصای کوچکی در دست داشت .

وازی گفت مایلم با سری توآرت ماناگی ( sri Twart Managi  ) آشنا شوی . در قدیم از اهالی حبشه باستان بود سرزمینی که امروزه به اتیوپی معروف می باشد . در حال حاضر ، در معبد حکمت زرین در طبقه ذهنی به تدریس مشغول است .

 

از جایم بلند شدم تا به او خوش آمد گفته و دستش را بفشارم ، اما او خنده ای کرد و برایم دست تکان داد .

به آرامی گفت : خود را زحمت نده ، بنشین ، بنشین  .

من امر وی را اطاعت نموده و به تماشای او پرداختم که در حال نشستن کنار وازی بود. بمحض نشستن وازی را عاشقانه در آغوش کشید .

وازی در پاسخ به گرمی لبخندی زد و برای سری توآرت ماناگی در کنار خود روی کاناپه جا باز کرد بعد از جای گرفتن عصای خود را به کناری نهاد و سخن آغاز نمود .

با لحن محکمی گفت پس موضوع بحث امشب ما تنهائی است . وازی ! چرا خودت برای این جوان توضیح نمی دهی ؟ وازی فقط  لبخندی زد ولی چیزی نگفت . سری توآرت ماناگی به من نگریست و گفت :

« درک معنای حقیقی تنهائی  گشودن یکی از بزرگترین اسرار و رمز ورود به جهانهای بهشتی است .» صدایش آنچنان آرام بود گوئی میخواهد رازی را فاش کند ( که در واقع چنین هم بود . )

 

*« آنگاه که تنهائی به قلب هجوم میآورد نشانه این است که روح در معرض آزمون و بر سر دو راهی زندگی واقع شده . اکنون این سوال پیش میآید : آیا حاضر است از غصه خوردن بخاطر تنهائی اش دست بردارد و از فرصتی که روح الهی در این خلوت برایش میسر کرده سود جوید ، تا دلش را به نوازش دست عاشق آن بسپارد ، یا هنوز هم میخواهد در امنیت و آسایش جهان مادیات در جستجوی پناهی برای زخم تنهائی اش باشد ؟ »*

به زمین خیره شد و لبخندی زد . گوئی در شعف خاطرات گذشته به سر میبرد . آنگاه دوباره آغاز کرد .

« آری ، زمانی را به خاطر میآورم که در تلاش دستیابی به مقام استادی بودم هر آنچیزی را که برایم عزیز بود در کنارم نهادند ، آنگاه به من فرصت دادند تا میان هدایای این جهان و پیش رفتن به همراه جریان روح الهی که همواره در حال گسترش بود یکی را برگزینم . » لحظه ای به بالا نگاه کرد ، و لبخندش خشک شد . وقتی دوباره آغاز کرد ، چهره اش حالتی  جدی به خود گرفته بود .

« در حبشه باستان ، در شهر آکسوم ، ادیبی در دبار شاه بودم – تاریخ نویسی که وقایع می نگاشت . در این سمت ، صاحب قدرت و نفوذ بودم . زندگی مادی من مایه رشک بود – ثروت ، همسری زیبا و سه پسر جوان . تمام انچه را که آدمی می توانست آرزو کند ، داشتم . انگاه جنگ شد . کشورم تحت استیلای شورشیان آگائو در آمد . یک سرباز یاغی همسرم را ربوده به کنیزی خود گرفت . سه فرزندم به قتل رسیدند . جان مرا فقط به این خاطر که در خدمت حکمران تازه در آیم  بخشیدند . اگر کوچکترین مقاومتی میکردم همسرم کشته میشد . دیگر نه هرگز او را دیدم نه خبری از وی یافتم .آن زندگی را در اسارت طی کردم  و در حقیقت طی همین اسارت بود که به نظام وایراگی پذیرش حاصل کردم . اما پیش از اینکه بتوانم به جایگاه استادی برسم ، اندوه به سراغم آمد . فقدان پسرانم و شکنجه دوری همسرم چون تیغ کندی گلویم را می برید گاهی تحمل تنهائی از حد توانم خارج میشد»

برای نخستین بار چشمانش به چشمان من افتاد . چهره شکننده و تکیده اش جای خود را به نیروی

بی پایان اک داد که از این وجود جاری میشد . عشــــــــــــــق به چشمانش عمق میداد ، اما ژرفائی که با تجربه درد و رنج بشری حک شده بود .

ادامه داد : « هر بار که نومیدی به سراغم میآمد ، روح الهی انتخابی را در مقابلم میگذاشت . میتوانستم تسلیم نفس شده در اندوه تنهائی غوطه ور گردم ، که البته کمکی به بهبودی اوضاع نمیکرد یا دردم راکناری نهاده و ببینم روح الهی اک قصد دارد با من چه بگوید . »

 

به پنجره ای که پشت سرم بود اشاره کرد و گفت : ببین ! این همان آسمانی است که قرن ها پیش هم وجود داشت . آفتاب در حال غروب بود، و افق را به رنگ گل ها می آراست . اربابانم پیغام دادند که قرار است به شهری فرسنگــــــــــها دور از آکسوم عزیمت کنم ، که هر چند تحت استیلای یاغیان در آمده بود ، اما هنوز زادگاه من بود . میدانستم که دیگر هرگز باز نخواهم گشت . این آخرین پیوند من با گذشته بود ، با روزهایی مملو از شادمانی و رضایت . به خاطر میآورم لحظه ای که این خبر را دریافت کردم ، درحال تماشای غروب آفتاب بودم احساس میکردم زندگی ام هم در حال غروب با آفتاب بود و دیگر طلوع نمیکرد تا روزی دیگر را ببیند .

« آن شب بر کف اتاقم افتادم و دیگر قادر نبودم از جاری شدن اشــــــــــــــک های اندوهـم جلوگیری  کنم . با التمــــــــــــــــــــــــــاس از اک پرسیدم چرا اینگونـه دلم را پــــــــــاره پـــــــــاره  میکرد . امید شادی برای همیشه رخت بر بسته بود . سپس آوای شیرینش را شنیدم ، صدای نئی بود که به تیزی در سرم می سرود .در جستجوی منشا این موسیقی به بالا نگریستم . به اطراف اتاق نظر انداختم ، اما هیچ نیافتم . بسوی پنجره رفتم ، به آســــمان شــــب نگریستم ؛ آسمانی به رنگ آبی تیره و بی هیچ نشانی از ابـر . برای نخستین بار دریافتم که به علت تاریکی میتوانستم میلیون ها ستاره درخشان را در آسمان سیاه شب ببینم . بالاتر نگریستم و درخشش مهـتاب را دیدم ، که بر بستر

 چشم انداز شب نور می بارید در این لحظه بود که معنای تنهائی را دریافتم . درد سنگین تنهائی من معلول پیوند محکم من به زندگی گذشته و چیزهائی بود که پیش از آن به من شادمانی بخشیده بود . از آنجا که تمامی پدیدهای جهان فانی محکوم به تغییرند ، روح الهی اک قصد داشت فرصتی به من میداد تا شادمانی و شعف برتری را شناسائی کنم ، لکن ، وابستگس من به گذشته از حصول آن جلوگیری میکرد ــ و باین ترتیب ، تنهائی ام را آنچنان دردناک می نمود .

« می بینی ؟ تنها مقصود اک این است که فرد را به منزلگاهش نزد خدا بازگرداند ، نزد ســـــوگـــماد

مقام متعال ، یا باریتعالی ، تفاوتی نمی کند چه بنامی اش . راه *اک*  طریق عشق خالص است . آدمی آنقدر از نشانه های او بر خود می پذیرد که به عشق مقدس ، به خود* اک* بدل میگردد . اما ، از آنجا که ماهیت  اک  همچون آب سیال است ، نمیتوانی مانند سایر اشیا دنیوی آن را در مشت

 بسته ات نگاهداری . دستانت را پیاله کن تا آن جریان را برگیری .

« درست است ، من تمامی شوق دنیوی آن زندگی را از دست دادم ، اما با پذیرفتن شعفی بزرگتر در مشیت روح الهی ، توانستم عشق کیهانی از برای تمام حیات پذیرا گردم ـ حتی نسبت به کسانی که مرا به اسارت گرفته بودند . با این کار ، مشتی که قلبم را می فشرد شکفت و توانستم با  اک  وحدت حاصل کنم .

« مآلا ، ما به تنهائی در مقابل  ســـــــــوگـــــــماد می ایستیم ، زیرا فقط در هنگام تنهائی است که ما خود را از آنچه به منظور حصول شادمانی بدان چنگ می اندازیم ، تهی می کنیم . وفقط در زمان تنهائی و تهی بودن است که قادریم خود را تماما به روی فوران روح الهی بگشائیم . هرگاه تنهائی در چهره ای شوم و مرموز آمد ، بدان که به همراه آن تمتعی تازه از عشق و نور به سویت میآید ــ درست همانگونه که در ژرفای تاریکی آسمان شب است که شادی درخشش نور ماه و ستارگان راه را بر تو می نمایاند . »

با این سخنان ، نظر از پنجره ای بیرون انداخت که پیش تر غروب آفتاب را در آن نشان داده بود . باز هم برگشتم تا آسمان را بنگرم . این بار تاریک بود ، آسمانی به رنگ آبی تیره و به عمق شب . میتوانستم ستارگان را ببینم که چون جواهرات به شادمانی چشمک میزدند . اندکی به طرف شمال ، میتوانستم مهـــــتاب بدر را ببینم که با نوری سفید میدرخشید . این منظره ماهانتای درون را به خاطرم آورد .

برای مدتی که نمیدانم چقدر طول کشید ، روی به اتاقی که پشت سرم بود برنگرداندم . میدانستم که دو استاد اتاقم را ترک گفته اند ، اما اشکالی نداشت . کماکان به ماه خیره شدم . اثری آرام بخش در من به جای میگذاشت . شاید به این دلیل که میدانستم ماه همیشه در آسمان خواهد بود ؛ درست بهامنگونه که در آن سالیان دور دوران باستان ، در همان آسمان بود ؛ آنگاه که سری توآرت ماناگی  در حال گذراندن آزمون ها و درگیر موانعی بود  که در طریق پذیرفتن مقام استادی وجود دارند . دیگر تنهائی برایم مهم نبود . به ماه اندیشیدم ، و اگر چه روزی میرسید که ماه دیگر در آسمان نمی درخشید اما این دیگر مرا نمی آزرد .  اک   همیشه حضور داشت، و من خوشحال بودم که دیگر تفاوتی

نمی کند زندگی من تا چه اندازه در عمق تیرگی فرو رود ، چرا که نور و عـــــــــــــشــــــــــــــق ماهانتا  همواره در قلب من خواهد درخشید و راه را نشانم خواهد داد .

 

* در پیشگاه استادان اک– فیل موریمیتسو *

 

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387


گفتاری از پال توئیچل

در ابتدا آدم بدون نیاز به زن در جهان سیر می کرد ، چون هر آنچه نیاز داشت برایش فراهم آورده شده بود ، مگر کیمیای طبیعت مونث ؛ و خدا در این باره در شگفت شد . پس از اینکه ابدیتی گذشت ، خداوند چشم دیگرش را بر هم زد و با شادی لبخند زد ، چون او همه نیازهای فیزیکی انسان را بر آورده بود جز نشانه های طبیعت مونث ؛ که شامل عشق ، مهر و خصوصیات عاطفی میشد که برای بازگشت به جهان آنامی لوک لازم داشت .

پس خدا اینچنین کرد و زن را در کنار او نهاد تا وجه منفی طبیعتش باشد . از آن پس او نمی توانست هیچ گونه وظیفه الهی را بدون اشتراک و مساعی زن در کنارش به انجام رساند .

لکن مرد در اعتراض به این اصل خدائی طغیان کرد و کوشش کرد با به بردگی واداشتن زن روحیه او را تضعیف کند . و لیکن روش او کارگر نبود ، این چنین که زن حقوق الهی خودش را اعلام کرد و بخش مساوی وجود مرد شد .گذشته از همه چیز ، او بدون وجود زن چگونه می توانست که باشد – او وجه دیگر طبیعتش شده بود ، تا به شکل ها تیلور بخشد و راه بهتری به سوی خدا را به او بنمایاند . زن این امکان را از طریق استفاده از طبیعت پذیرای خویش فراهم آورد نه با استفاده از ارکان منطقی و استدلالی . لیکن از سوی دیگر ، زن هم نمی توانست بدون وجود مرد  هستی داشته باشد . او به مرد متکی است ، چون قدرت الهی  در وجود مرد جریان دارد . خدا به او نوعی ذخیره کیمیائی اعطا کرده که می تواند مستقیما قدرت الهی را به سوی خویش جذب کند ، اما زن فاقد آن است و لیکن می تواند آن را از مرد دریافت کند .

به این دلیل مرد و زن می باید به هم پیوند داشته باشند تا هدایایی را که خدا به آنها بخشیده است با یکدیگر سهیم شوند. و باز هم به همین علت عقد و پیوند ازدواج بین آنها خلق شد تا مرد و زن تحت قانون الهی شریک زندگی یکدیگر شوند ، و به این وسیله به یکدیگر تجربیاتی را عرضه کنند که هر یک به تنهائی امکان برخورداری از آن را ننمی داشتند . به این ترتیب تعادلی بین دو قطب طبیعتشان بوجود می آید .

به این منظور است که خداوند مرد و زن را آفرید ؛ به اقتضای قانونی شگفت انگیز که اوج مظهر الهی را در جهان پائین در تعادل نگاه دارد ؛ یعنی آدمی را . پس اگر بشر بدون وجود زن از میان زندگی عبور کند ، می باید در طول تناسخ هایش دفعتا همزاد روح خود را بیابد تا در عرصه زندگی یا کالبد کیهانی خدا به تعادل دست یابد و با او یکی شود .

در محتوای قانونی که در بالا ذکر شد بیش از اینها جای بحث هست . هیچ روحی نمی تواند به مراتب بالاتر از سات لوک دست یابد تا اینکه درون خویش به تکامل رسیده باشد ، تا هر نیمه از آن دوره های تعادل را طی نکند و با وجود دیگر خویش یکی نشود ، تا هر یک خصوصیات دیگری را به خود نگیرد و دست آخر به آن وحدت وجودی نرسد ، به شکل نخستین و اصلی خویش ، یعنی روح مذکر نخواهد رسید ، همان صورتی که در ابتدا خدا او را به زمین فرستاد . این روح در ایتدا آن کیفیاتی را که خداوند اراده کرده بود همراه داشت و لیکن نمی توانست آنها را به تجلی برساند ، مگر اینکه روح به دو نیم پاره شود ، تا هر بخش مثبت و منفی با گرایش به سوی یکدیگر مسیر تکامل را طی کند .

روح در مرتبه پنجم ، ناحیه سات لوک ، دوباره به خود گرد می آید و با وصل دو نیمه اش به یکدیگر شایسته ورود به جهانهای بالاتر می گردد . خدا  آنچنان روح را دوباره یکی می سازد که گویی همواره به صورت اصلی خویش بوده و حالا می تواند به سوی خدا بازگشت کند تا جای خویش را در مدار الهی سرزمین بی نام عشق و رحمت باز یابد .

 

 

* دندان ببرفصل 6 « مرد و زن » –  پال توئیچل *

 

بنا به درخواست :  محمد


نوشته شده توسط عسل بانو در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387


love

Beauty has its own heavenly language , loftier than the voices of tongues  and lips . It is a timeless language , common to all humanity , a clam lake that attracts the singing rivulets to its depth and makes them silent.

    Only our spirits can understand beauty , or live and grow with it . It puzzles our minds ; we are unable to describe it in words ; it is a sensation that our eyes cannot see , derived from both the one who observes and the one who is looked upon .Real  beauty is a ray which emanates from the holy of holies of the spirit , and illuminates the body , as life comes from the depths of the earth and gives colour and scent to a flower .

      Real beauty lies in the spiritual accord that is called love wich  can exist between a man  and  a woman .

Click for Full Size View


نوشته شده توسط عسل بانو در سه شنبه بیستم فروردین 1387


عشق

از کسی پرسیدم : نظرت راجع به زندگی چیه ؟ میتونی به طور خلاصه واسه ام تعبیرش

 

 کنی ؟ جواب داد : مثل قهوه تلخ تلخه  !!!  من حرفی برای گفتن نداشتم شاید واقعا

 

همون طوری بود که اون می گفت . روزا و ماه ها گذشتن دیشب یاد این حرف دوستم

 

افتادم با خودم گفتم اگه زندگی تلخه چرا خورشید طلوع می کنه ؟ چرا گنجشکا آواز

 

 می خونن ؟ چرا مامانا بچه هاشونو می بوسن ؟ چرا بابا میگه خدا به همرات ؟ چرا با

 

نی نی که داره گریه می کنه حرف بزنی نازش کنی آروم میشه و می خنده ؟چرا ازآسمون

 

بارون می باره ؟ چرا بچه ها بازی می کنن ؟ چرا مهرنوش میگه دوستت دارم ؟ چرا

 

مهدی میگه مواظب خودت باش؟ چرا عمو منوچهر میگه خدا به داد اونی برسه که

 

می خواد تو رو بگیره ؟ چرا بابک میگه با شروع سال نو یه زندگی نو رو شروع کن ؟

 

چرا وقتی میگم دو ماهه با آرش صحبت نکردم نادر میگه خوش به حالش ؟چرا دایی

 

منوچهر میگه برکت باشه ؟

 

 

*چرا ماهانتا میگه همیشه با شما هستم *

 

 

*چرا خدا اینهمه دوستمون داره *

 

Click for Full Size View


نوشته شده توسط عسل بانو در یکشنبه هجدهم فروردین 1387


بدون شرح


نوشته شده توسط عسل بانو در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387


E C K A N K A R

Click for Full Size View

 

 

*درك رؤياها

 

كار كردن بر رؤياها بسيار جالب است. هرازگاهي يك نفر درباره ديدن رؤيايي در مورد ازدواج

 

گزارشي مي‏كند. اگر رؤيا بين مرد باشد ممكن است بگويد: «خواب ديدم كه با فلان خانم ازدواج

 

كرده ام» آنگاه ممكن است اشتباهاً فكر كند كه آنها جفت روحي يكديگر هستند. ما در اك چيزی

 

 به نام جفت روحي نداريم اين مفهومي است كه ريشه در علوم غريبه دارد.

 

هر روح يك موجوديت ويژه و منفرد است. ما در طبقات تحتاني دو بخش از طبيعت تحتاني خود

 

 داريم: بخش مثبت و بخش منفي. هنگامي كه به طبقه روح مي‏رسيم متوجه مي‏شويم كه اين دو

 

 بخش با يكديگر يكی می‏شوند. به اين مرحله، خودشناسي مي‏گوئيم همان چيزي كه سقراط وقتی

 

 كه می‏گويد: «ای انسان خودرا بشناس» به آن اشاره مي‏كند. تاكنون شناخت خود تنها به منزله

 

شناخت نفس يا من كوچك بوده است نه به معناي شناخت طبيعت معنوي و روحاني خودمان.

 

 وقتي كه به طبقه روح مي‏رسيم آگاهي مان تغيير مي‏كند و  نگاهي به زندگي داريم كه متعادل

 

است.

 

در وضعيت رؤيا، ازدواج تنها به اين معناست كه روح در حال گرفتن يك وصل دروني است كه

 

 در آن دو بخش از روح كمي به يكديگر نزديكتر شدهاند. ما به دنبال اتصال روح با اك، با اين

 

 روح مقدسي كه از خداوند مي‏آيد هستيم. هر گاه در طبقات درون شاهد ازدواجي بوديد، صرف

 

 نظر از اينكه چه كسي را به عنوان جفت خود ديده ايد، به معناي پيوندي نزديكتر با خداوند و

 

 روح است.

 

اكثر افراد اين چنين رؤيايي را بد مي‏فهمند و براي كسي كه در خواب، ازدواج با او را ديده اند

 

مزاحمت ايجاد كرده و مي‏گويند. «من مي‏دانم كه ما براي همديگر ساخته شده ايم. تنها كاري كه

 

 من بايد بكنم اين است كه صبور باشم و منتظر باشم تا تو هم اين مطلب را بفهمي و آن وقت با

 

 همديگر ازدواج مي‏كنيم و بعد از آن به خوبي و خوشي زندگي خواهيم كرد.» شما انواع تورها

 

 را سر راه آن ديگري پهن مي‏كنيد و وقتي كه بالاخره كارتان را پيش مي‏بريد و با او ازدواج

 

 مي‏كنيد تازه مي‏فهميد كه چه كسي واقعاً در دام افتاده است.

 

 

*آزادی دادن به ديگران

 

ازدواج خيلي با مزه است. هيچ كس دوست ندارد به اين موضوع اعتراف كند ولي گاهي فردي

 

 ازدواج مي‏كند و براي چند ماه بهترين چهره خود را به نمايش مي‏گذارد تا شما فكر كنيد كه

 

 مي‏توانيد او را تغيير بدهيد. اگر كمي مشروب مي‏خورد شما با خود فكر مي‏كنيد كه بعداً

 

 مي‏توانيد او را از شر اين عادت نجات دهيد. اما ما واقعاً هيچ كس را تغيير نمي‏دهيم. حتي در

 

 اين مورد نبايد سعي هم بكنيم. سخت‏ترين بخش يك ازدواج، وقتي كسي را پيدا كرديد كه احساس

 

 كرديد مي‏توانيد با او زندگي كنيد، اين است كه اجازه دهيد جفت شما همانطور كه هست باشد و

 

 زندگي كند.

 

با ورود به طريقت اك، تغييراتي اتفاق خواهد افتاد ولي اين تغييرات به وسيله قر زدن رخ

 

نمي‏دهند. استاد حق زنده هم به شما قر نمي‏زند يا نمي‏گويد: «همين الآن سيگار و مشروبت را

 

كنار بگذار!» يكي از افرادي كه با آنها صحبت مي‏كردم مي‏خواست چيزهايي درباره اكنكار بداند

 

ولي نمي‏خواست در اين راه قدم بگذارد چون يك چيز را بد فهميده بود. او فكر مي‏كرد اگر

 

 بخواهد وارد راه اك شود بايد فوراً سيگار و مشروب را كنار بگذارد و براي اين كار  هم آماده

 

نبود. او فكر مي‏كرد يك نفر به او خواهد گفت: «اين كار را نكن!»